يغما تنها شاعر كهنسرايي است كه مدح هيچ حاكمي را در دفترش نمي توان يافت. او مديحه گوي غرور و همت خويش
مطرب آهنگي بزن دمساز با افغان من
تا رسد بر زهره فرياد شرر افشان من
همتي اي مرگ تا از دل خروشي بر كشم
كين فضا تنگست بهر عرصه ي جولان من
آه را نازم كه چون از سينه بيرون مي شود
مي زند آتش به بنياد سر و سامان من
اشك را نازم كه چون از ديده بيرون مي جهد
عالمي را مي كند طوفاني از باران من
آنقدر داغم كه گر خنجر نهي بر گردنم
جاي خون آتش فرو مي ريزد از شريان من
دوستان را صحبت نان من است اندر ميان
دشمن است آنكس مي گويد سخن از نان من
من براي نان به يزدان هم نمي آرم نياز
اين من و اين پينه هاي دست من برهان من
بي تامل خانه بر فرقش فرو مي آورم
گر گذارد نعمت دنيا قدم بر خوان من
كلبه اي دارم زمشتي گل كه كاخ خسروان
سر فرود آرد به قصر بي در و دربان من
خانه ي من خانه ي عشق و صفا و راستي است
نان عبرت مي خورد از خوان من مهمان من
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر ۱۳۸۹ ساعت 13:10 توسط محسن محمديان
|
اين وبلاگ توسط محسن محمديان کارشناس گياه پزشكي وعضو انجمن علمی دا نشگاه علمی و کاربردی کاشمر نوشته شده است .