اي دل سخن ز عشق به خلق جهان مگو

با مردگان گور احاديث جان مگو

-------------------------------------------------------------------------------------

نهنگ موج عشقم، در گل ساحل نمي گنجم

شنا بايد در اقيانوسم اندر گل نمي گنجم

زباني آسماني دارم امّا كس نمي فهمد

حديث قدسم اندر گوش هر غافل نمي گنجم

اگر فهم سخن يا درك من ننمود ناداني

عجب نبود كه در انديشه ي جاهل نمي گنجم

نه در محفل ندارم جاي و ويران مسكنم، جانا!

فروغي دارم اندر دل كه در محفل نمي گنجم

بيابانگرد و صحراورز و دور از مردمم آري

ميان شهر در غوغاي بي حاصل نمي گنجم

كشم رخت سفر سوي سراي ديگري زيرا

جهان تنگست و من شيدا، در اين منزل نمي گنجم

نگارم گفت بيرون كردم از دل عشق يغما را

بگو من مرغ كيوان رفعتم، در دل نمي گنجم

-------------------------------------------------

تنم در وسعت دنياي پهناور نمي گنجد

روان سركشم در قالب پيكر نمي گنجد

مرا اسرار، از اين گفتگو بالاتر است امّا

به گوش مردم از اين حرف بالاتر نمي گنجد

مرا خواب آنزمان آيد كه در زير لحد باشم

سر پرشور اندر نرمي بستر نمي گنجد

توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درويشي

كه در خشخاش، خورشيد بلند اختر نمي گنجد

نشان قبر مگذاريد بعد از مرگ يغما را

شهاب طارم اسرار، در مقبر نمي گنجد